امیرعلی و ایلیاامیرعلی و ایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 5 روز سن داره

امیرعلی و ایلیا ( دوقلوهای شیطون بلا)

91/6/9 هفته 28

سلام به نی نیهای قشنگم ...   واااااای که تو این مدت چه ها گذشت... امروز پنج شنبست و به خاطر اجلاس سران غیر متعهدها !!چند روزیه تعطیله... یکشنبه جواب آزمایش قندمو بردم تا به دکتر نشون بدم . کلی معطل شدیم تا نوبتمون شد و گفت قندم بالاست و باید آزمایش ۴ گانه بدم اگه اونم بالا باشه ۴۸ ساعت بستری شم تا ببینن با انسولین کنترل میشه یا با کنترل غذا.... خیلی نگران شدم این یه طرف و اینکه ماما هرکاری میکرد نمیذاشتین صدای قلبتون رو گوش کنه و مارو فرستاد پایین واسه سونوگرافی !!!! ۳ ساعت نشستیم تا نوبتمون شد و خداروشکر همه چی خوب بود ... هفته ۲۸ بودید و یکیتون ۱۴۰۰ و اونیکیتون ۱۳۰۰ بودید که خدارو شکر رشدتونم خوب بود خلاصه من دوبا...
7 اسفند 1391

۱۳۹۱/۵/۸ (۲۴ هفته)

  سلام عسلاااا امروز رفته بودم دكتر , صداي قلبتونو گوش داديم و حالشو برديم همه چي خوب بود خداروشكر , برگشتني هم واسه خودم پيرهن خريدم ... بابايي پس فردا صبح ميره تركيه , منم قراره برم ولگردي مواظب خودتون باشيد ... دوستون داريم بووووووووووووووس ...
7 اسفند 1391

۱۳۹۱/۴/۳۱ (هفته ۲۳ )

   س لام جيگيلياي مامااااااان ... عاشقتونم ديروز رفتين تو 23 هفتگي . من وبابا جون واسه دنيا اومدنتون روز شماري ميكنيم پسراي گلم امروز اول ماه رمضونه ! شما هم كه به مامان مرخصي دادين :-) خدا انشاالله حفظتون كنه , همين الان دوتاييتون لگد زديد فداتووووووووووووووووووووووووون بشه ماماني دوستون داريم   ...
7 اسفند 1391

۱۳۹۱/۴/۲۴ (۲۲ هفته )

سلام عزيزاي دلم ديروز رفتيد تو 22 هفته شكر خدا خلي خوبه وقتي به دستم لگد ميزنيد و بابايي رو بوس ميكنيد :-) ... كيف مي كنم دوست دارم زودتر بگذره و شما دنيا بيايد تا خيال ما هم راحت شه داشتم خاطرات يه مامانه ديگرو ميخوندم !!! از هفته 6 بارداريش نوشته بود تا الان كه كوچولوش 2 هفتست دنيا اومده , خدا انشاالله حفظش كنه كاش منم يه روزي بيام و خاطرات دنيا اومدن و شيرينكارياتونو بنويسم خوب رشد كنيد و قوي دنيا بيايد .. مامان و بابا عاشقتونن بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس خدا جون ني ني هاي مارو حفظ كن   ...
7 اسفند 1391

۱۳۹۱/۴/۱۸ ( هفته ۲۱ )

  سلام عزيزاي دلم اين روزا بيشتر استراحت ميكنم و بقيه هوامو دارن امروز آقاجون و مامان عطي رفته بودن جمهوري واستون خريد كردن :-) منو بابا جونم يه سري رفتيم و يه چيزايي انتخاب كرديم و با ماشينمون آورديم (كالسكه ,كرير , پتو چند منظوره , تشك كه پشه بند هم داره , و چند دست لباس خونگي خوشگل ) دستشون درد نكنه .... بابايي ديشب خوابتونو ديده صبح كلي خوشحال بود و كيف كرده بود خدا جونم پسراي منو حفظ كن و هواشونو داشته باش دوستون دارررررررررررررررررم با تكوناتون حااااااااال ميكنم جيگرااااااااااااااااااا بووووووووووووووووووس ...
7 اسفند 1391

۱۳۹۱/۴/۱۵(هفته ۲۱ ) دوباره لکه بینی !!!!

    پسرا امروز حسابي مارو ترسونديد لك بيني داشتم رفتيم بيمارستان و خوشبختانه گفت فعلا مساله اي نيست ... خدا حفظتون كنه انشاالله زودتر اين روزا بگذره و دنيا بيايد :-( مامان دلشوره داره ني ني جوناااا دوستون دارم ...
7 اسفند 1391

شما پسرید ۱۳۹۱/۴/۵

   س لاااااااااااام عزيزاي دل مامان , ديروز رفتم سونوگررافي و شكم به يقين تبديل شد كه شما پسرررررررررررررريد .... حالا من و بابايي 2 تا پسر داريم .... يووووووووووهووووووووووو بابايي كلي واستون آواز ميخونه و گل پسر قند عسل ميكنه !!! خداروشكر كه سالميد و رشدتون خوب بوده .... خوبه خوب انشاالله از اين به بعدم خوب باشيد و سالم و خوب دنيا بيايد ( به اميد خدا ) بووووووووووووووووووووووووووووووس ...
7 اسفند 1391

10/4/1391 هفته 20

۱۳۹۱/۴/۱۰ (۲۰ هفته )   سلام گل پسراي من . امروز 20 هفته شديد , نصف بيشتر راهو اومديم ... انشاالله از اين به بعدشم به همين خوبي بگذره ! مرسي كه اصلا مامانو اذيت نميكنيد و انقدر بچه هاي خوبي هستيد ديروز رفتيم و سرويس خواب ديديم خيلي خوشگل بودن اما چون جمعه بود بيشتر مغازه ها بسته بودن و نشدهمرو ببینیم دوباره باید  بريم .... انشاالله بايد كم كم اتاقتون رو آماده كنيم . وااااااااااااااااااي كه چقدر خوشحالم شما رو دارم ... من و بابايي خيلي دوستون داريم بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووس ...
7 اسفند 1391

۱۳۹۱/۳/۱۵(۱۶ هفته و ۳ روز )

     عزيزاي دلم .... كم كم شكمم داره قلمبه ميشه ... يعني ديگه درومده و معلومه نيني دارررررررم ... بابايي دست ميزاره رو شكمم و باهاتون حرف ميزنه ... اامروز دوشنبست و روز پدره , تولده حضرت علي (ع) , انشاالله سال ديگه اينموقع با هم واسه بابايي جشن ميگيريم ... من 4 شنبه وقت عمل سركلاج دارم ... خداجووووووووووووووووون شكرت بابت همه چي دوستون دارم ..... بوووووووووووووووووووس ...
7 اسفند 1391

۱۳۹۱/۳/۲۰(۱۷ هفته و ۱ روز )

  سلاااااااااااااام عزيزاي دلم ... مامان چهارشنبه عمل كرد(امروز شنبست ) ... استرس داشتم اما بدك نبود بعد از به هوش اومدن درد داشتم تا 2 ساعت اينا اما كمكم كمتر شد ... شب نگهم داشتن . مامان عطي پيشم موند . صبحم بابايي اومد و صداي قلبتونو گووووووووووش داد ... كلي كيف كرده بود ... از اونجا رفتيم خونه مامان عطي ... همش خوابيدم ... شب مونديم و فرداش جواد اينا و يزدان اينا اومدن ديدنم و منصوره و حاجي و شام هم خونه حاجي مامان بوديم ... و آخر شب اومديم خونمون ... دلم تنگ شده بود واسه خونه مون ... منم حالم بهتره گفتن همش بايد استراحت كنم !!! ( اونم من ) دوستون داررررررررررررررررررم جيگراااااااااااااااا ..... بوووووووووووووس   ...
7 اسفند 1391